
زیر بارانی بیپایان از سرخی آسمان و در میان منارههای بنفش که آسمان بیقرار را میشکافند، کاهنهای اندوهزده و فرسوده از غم، روح خاموشی از آب که پاسدار رؤیاهای شکسته است، و فرماندهای جنگآزموده که در گلبرگهای مقدس رز پیچیده شده، بهواسطهی گوی ناممکنی گرد هم میآیند؛ گویی که با نیرویی کهن میدرخشد. آنان قدم به تالار باران سرخ میگذارند تا در پی شایعاتی نجواشده از رستگاری باشند، خیانتهایی کهنتر از حافظه را آشکار کنند، و دریابند بهای واقعی چیست، آنگاه که طوفان گذشته سرانجام بر جانشان فرود آید.
Browse the available chapters and jump back into the story.
Hear what other readers think and share your own perspective.
No ratings yet
Want to add your review?
Sign in to rate this story and share your feedback with the community.
No reviews yet
Be the first to share your thoughts about this story.