
در روستایی محصور میان درختان و سکوت، قانون نانوشتهای بر همه چیز حکم میراند: سکوت کن، اطاعت کن، و زنده بمان. ترس در نگاه مردم ریشه دوانده و هر صدای بلند، خطر محسوب میشود. اما در دل همین تاریکی، دخترانی بیدار میشوند که دیگر حاضر نیستند سایه باشند. صدایشان از پچپچ آغاز میشود، از پنجرهای نیمهباز، از نگاهی میان اشک و خشم — و کمکم به موجی بدل میشود که دیوارهای خاموشی را میشکند. در میان دیوار های جنگل قصهی همین لحظه است؛ وقتی ترس هنوز زنده است، اما شجاعت تصمیم گرفته فراموشش نکند.
Browse the available chapters and jump back into the story.
Hear what other readers think and share your own perspective.
No ratings yet
Want to add your review?
Sign in to rate this story and share your feedback with the community.
No reviews yet
Be the first to share your thoughts about this story.